تبليغاتX
شاید فرشته......

شاید فرشته......

سلام دوستای گلم

از این به بعد به این وبلاگ بیاین

http://maybeangel2.blogfa.com/

منتظر حضور سبز و پر انرژیتونم

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 17:17  توسط مهراوه  | 

خستم...چرا باید اینجوری باشه؟؟؟ذهنم پر از چراست؟؟؟

چراهایی که هیچ جوابی واسشون ندارم.خستم از اینکه هیچی نمی تونم بگم

حتی نمی تونم بگم چرا؟

چرا تو این دنیا کسی نیست که دوست دارماش واقعی باشه؟چرا تا میای باورش کنی میره؟

چرا می خواد انتقام بگیره؟چرا انقدر راحت می تونه نقش بازی کنه؟چرا انقدر راحت می تونه بازیت بده؟

چرا می تونه بگه دوست دارم اما دوست نداشته باشه؟هزار تا چرای دیگه تو ذهنم هست که براش جوابی ندارم.

دیگه نمی تونم اعتماد کنم.به هیچکی...حتی به...

قلبم پر از تردیده.دیگه نمی تونم حرفاش و باور کنم حتی یه کلمشو

چرا باید باور کنم وقتی این همه اتفاقای مختلف تو این مدت افتاده؟

چقدر حرف واسه گفتن دارم خدایا...حرفایی که نمی تونم بگم و آزارم میده چون می ترسم...

پ.ن:اگه کسی گوشیش و خاموش کنه و هیچ اطلاعی ازش نداشته باشی یعنی چی؟؟؟!!!من بدبینم؟؟؟

ـ تو چشمات مال من نیست و نگات دنبال من نیست و چشات و دزدکی دیدم...تو قهوت فال من نیست و نمی دونی دیگه حالی توی احوال من نیست و نمی دونی...

تو از من دلخوری اما...اینا اشکال من نیست و... 


عجب خریتی کردما یکی زنگ زد به گوشیم منم فوری اس ام اس دادم آخه فکر کردم خودشه.پشیمونم خیلی بعیده که اون باشه.اه چه کاری کردما از خودم بدم اومد

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 14:17  توسط مهراوه  | 

همیشه اینطوریه تا کسی می فهمه دوسش داری میذاره و می ره

چرااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ واقعا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا باید تمام عشقت و بریزی به پاش و آخرشم با کلی تحقیر و توهین به جرم اینکه قبلا کسی و دوست داشتی بذاره بره؟چرا باید بگه تو یه بار رفتی پس بازم می تونی؟اینا چیزی به جز یه بهانست؟؟؟؟؟

اینکه می دونه تو دوسش داری

و می دونست قبلا با کسه دیگه ای بودی پس چرا از اول یه جوری اومد جلو انگار که دوست داره؟

چرا تظاهر به دوست داشتن کرد؟

دیگه نمی تونم...

خسته شدم

خدایا تو بهم بگو چیکار کنم؟؟!!!

چرا باید اینجوری باشه؟چرا واسه ی من؟؟؟

مگه من چه گناهی کردم؟

ـ تو می روی و چشمانم به رد پایی از عشقت گره می خورد

چگونه تاب می آوری چشمان بارانیم را به نظاره بنشینی؟با آن همه صداقت؟با آن همه یک رنگی...

پ.ن:نمی دونم زنگ زد یا میس کال بود؟کاش گوشیم پیشم بود

پ.ن:فکر کنم که نباید تو این دنیا به کسی یا چیزی دل بست

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 10:28  توسط مهراوه  | 

خیلی حالم بده خیلی دلم گرفته خیلی ناراحتم کی میخواد این روزا تموم شه؟وایییییییی تازه ۵ تیر امتحانه تا جوابش بیاد حتما می میرم.دیگه خسته شدم دلم میخواد از خواب بیدار شم و ببینم امتحانم و دادم و قبول شدم.خدا جونی کمکم کن تا این احساس وحشتناک دست از سرم ورداره.دلم میخواد گریه کنم اما نمی تونم.دلم میخواد با یکی حرف بزنم با یکی که مثل همه بهم نگه درس بخونی قبول میشی

پروردگارم کمکم کن

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 23:45  توسط مهراوه  | 

سلام دوستای عزیزم

از راه دور سال نو رو به همتون تبریک می گم انشالله امسال به همه ی آرزوهاتون برسین و سالی پر از شادی و سلامتی براتون آرزو می کنمسر سفره یادتون نره برای منم دعا کنیدااگه خدا قابل بدونه منم برای همتون دعا می کنمدوستون دارم سال خوبی داشته باشین

۱۳۸۸تا گل سرخ همراه با ۱۳۸۸ تا از بهترین آرزوها برای دوستای گلم انشالله در کنار خانوادتون با سلامتی ۱۳۸۸ ساله بشین

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 11:24  توسط مهراوه  |